ابلیس
part 116
سر جلسه تموم مدیران اجرایی و زیر دستاشون حضور داشتن و منتظر رئیس جدیدشون بودن!
دازای وارد دفتر شد و همه به احترام از سر جاشون بلند شدن و تعظیم کوتاهی کردن و بعد با اجازه دازای سر جاشون نشستن.
چویا رو صندلیش کنار اوداساکو نشست و دازای با صدایی گرفته و ظاهری سرد و جدی و همینطور خسته و ناراحت گفت
_ تو این مدت اوضاع خوب نبوده...قاتل پیدا شد رئیس مرد و منم جدا شدم...نمیخوام کشش بدم ولی من جانشین رئیس بودم یعنی رئیسی که الان باید ریاستو به عهده بگیره...
دازای پوزخندی به موری زد و گفت
_ رئیس جدید رو اعلام میکنم...موری اوگای!
موری شوکه زده به دازای خیره شد و با لکنت گفت
" م...من...من چرا؟ "
_ از این به بعد هر چی موری سان بگه همونه...تا زمانی که من بخوام اون رئیس فعلی میمونه و دستورات موری سان باید کامل اجرا بشه
چویا تعجب کرده بود اما از جاش بلند شد و گفت
+ دازای سان...شما درسته جانشین رئیس قبلی بودید اما...این درسته که به یکی دیگه ریاستو واگذار کنید؟
_ مشکلی با تصمیم من داری چویا سان؟
به سردی گفت و چویا سرشو به دو طرف تکون داد و سر جاش نشست
_ اگه حرف دیگه ای نیست ختم جلسه!
همه از دفتر جلسه خارج شدن و دازای سرشو رو میز گذاشت که چویا بالا سرش رفت
+ معلوم هست داری چیکار میکنی
_ من هیچوقت رئیس این مافیای نفرین شده نمیشم...الکی تلاش نکن
+ موری سان؟ آخه اون؟؟؟
_ فقط یه عروسک خیمه شب بازیه...نگرانش نباش همه چی تحت کنترل منه
چویا نفس عمیقی کشید و دازای به یه گوشه خیره شد و گفت
_ من...امروز باید برم پیش لوکا
چویا نگاهشو دزدید و ساکت موند
_ من نمیتونم ببینمش...ازت میخوامتو جای من بری
+ باهاش رو به رو شو
_ نمیخوام اون تصوراتی که ازش داشتم خراب بشن...چویا ما واقعا تنها دوست های همدیگه بودیم...من دستم به اسلحه نمیره که بگیرم سمتش
+ منم قرار نیست رفیق بچگیاتو بکشم
_ باید این کارو بکنی...اون قاتل رئیسه
+ یا خودت انجامش میدی یا هیچکس
دازای ساکت شد و با لبخند کجی به چشمای آبی رنگش نگاه کرد و چویا با نیشخند گفت
+ راستی...منظورت از اون چشمکی که بهم زدی چی بود؟
_ مشخص نبود؟ من فکر کردم واضح بود
+ خب نمیدونم...بهم بگو
_ فکر ازدواج با منو از سرت بیرون کن
چویا خندید و گفت
+ من قراره با یکی دیگه ازدواج کنم...تو اصلا به درد شوهر من بودن نمیخوری تازشم...مگه ما دوست نیستیم؟
با شنیدن ازدواج با فرد دیگه ای اخماش تو هم رفت و از جاش بلند شد.
_ همسر آیندت کیه؟
+ شاید فئودور؟
دازای خندید و چویا لپاشو پف کرد
+ هی به چی میخندی؟
_ فئودور عاشق کسی جز نیکولای نیست
+ ولی من خواستنی تر از این حرفام...
دازای یک قدم به سمتش برداشت که چویا یه قدم عقب رفت و اونقدر این قدم ها ادامه پیدا کرد تا چویا پشتش به دیوار خورد و از پایین به بالا به دازای نگاه کرد
_ با این حرفت...خب میدونی نمیتونم مخالفت کنم!
سمت لباش خم شد و آروم روی هم قرارشون داد که چویا ناخواسته چشماش خمار شدن...این چطور دوستی ای بود؟
اونقدر لباشو مکید که وقتی ازش فاصله گرفت کبودی رو میشد واضح دید
+ داری چیکار میکنی؟
_ هیچ کار خاصی نمیکنم...یه بوسه عادیه...نیست؟
+ چرا...هست
_ خب مشکل کجاست؟
+ برای تو عادیه...
دازای هومی کشید و دستشو رو گردنش گذاشت و اوم کشیده ای کشید
_ چه داغی...تب داری؟
+ نه...فقط برام عادی نیست
دازای ابرو بالا انداخت و چویا ریسک کرد و تنشو به تن دازای چسبوند
+ این دوستی...چقدر دووم میاره؟
_ منظورت چیه؟
چویا لعنتی بهش انداخت...چرا نمیفهمید؟؟؟ البته میفهمید خودشو میزد به نفهمی
وقتی سینه های برجسته اش به تنش خورد دازای موهاشو عقب داد و فاصله گرفت .
_ باید برگردم...تو هم برو سر کارت
یهو لحنش سردی عمیقی به خودش گرفت و رفت
+ احمق بی مخ
آهی کشید و پشت سرش ار دفتر جلسه بیرون رفت
________________________________________________________
ادامه دارد...
سر جلسه تموم مدیران اجرایی و زیر دستاشون حضور داشتن و منتظر رئیس جدیدشون بودن!
دازای وارد دفتر شد و همه به احترام از سر جاشون بلند شدن و تعظیم کوتاهی کردن و بعد با اجازه دازای سر جاشون نشستن.
چویا رو صندلیش کنار اوداساکو نشست و دازای با صدایی گرفته و ظاهری سرد و جدی و همینطور خسته و ناراحت گفت
_ تو این مدت اوضاع خوب نبوده...قاتل پیدا شد رئیس مرد و منم جدا شدم...نمیخوام کشش بدم ولی من جانشین رئیس بودم یعنی رئیسی که الان باید ریاستو به عهده بگیره...
دازای پوزخندی به موری زد و گفت
_ رئیس جدید رو اعلام میکنم...موری اوگای!
موری شوکه زده به دازای خیره شد و با لکنت گفت
" م...من...من چرا؟ "
_ از این به بعد هر چی موری سان بگه همونه...تا زمانی که من بخوام اون رئیس فعلی میمونه و دستورات موری سان باید کامل اجرا بشه
چویا تعجب کرده بود اما از جاش بلند شد و گفت
+ دازای سان...شما درسته جانشین رئیس قبلی بودید اما...این درسته که به یکی دیگه ریاستو واگذار کنید؟
_ مشکلی با تصمیم من داری چویا سان؟
به سردی گفت و چویا سرشو به دو طرف تکون داد و سر جاش نشست
_ اگه حرف دیگه ای نیست ختم جلسه!
همه از دفتر جلسه خارج شدن و دازای سرشو رو میز گذاشت که چویا بالا سرش رفت
+ معلوم هست داری چیکار میکنی
_ من هیچوقت رئیس این مافیای نفرین شده نمیشم...الکی تلاش نکن
+ موری سان؟ آخه اون؟؟؟
_ فقط یه عروسک خیمه شب بازیه...نگرانش نباش همه چی تحت کنترل منه
چویا نفس عمیقی کشید و دازای به یه گوشه خیره شد و گفت
_ من...امروز باید برم پیش لوکا
چویا نگاهشو دزدید و ساکت موند
_ من نمیتونم ببینمش...ازت میخوامتو جای من بری
+ باهاش رو به رو شو
_ نمیخوام اون تصوراتی که ازش داشتم خراب بشن...چویا ما واقعا تنها دوست های همدیگه بودیم...من دستم به اسلحه نمیره که بگیرم سمتش
+ منم قرار نیست رفیق بچگیاتو بکشم
_ باید این کارو بکنی...اون قاتل رئیسه
+ یا خودت انجامش میدی یا هیچکس
دازای ساکت شد و با لبخند کجی به چشمای آبی رنگش نگاه کرد و چویا با نیشخند گفت
+ راستی...منظورت از اون چشمکی که بهم زدی چی بود؟
_ مشخص نبود؟ من فکر کردم واضح بود
+ خب نمیدونم...بهم بگو
_ فکر ازدواج با منو از سرت بیرون کن
چویا خندید و گفت
+ من قراره با یکی دیگه ازدواج کنم...تو اصلا به درد شوهر من بودن نمیخوری تازشم...مگه ما دوست نیستیم؟
با شنیدن ازدواج با فرد دیگه ای اخماش تو هم رفت و از جاش بلند شد.
_ همسر آیندت کیه؟
+ شاید فئودور؟
دازای خندید و چویا لپاشو پف کرد
+ هی به چی میخندی؟
_ فئودور عاشق کسی جز نیکولای نیست
+ ولی من خواستنی تر از این حرفام...
دازای یک قدم به سمتش برداشت که چویا یه قدم عقب رفت و اونقدر این قدم ها ادامه پیدا کرد تا چویا پشتش به دیوار خورد و از پایین به بالا به دازای نگاه کرد
_ با این حرفت...خب میدونی نمیتونم مخالفت کنم!
سمت لباش خم شد و آروم روی هم قرارشون داد که چویا ناخواسته چشماش خمار شدن...این چطور دوستی ای بود؟
اونقدر لباشو مکید که وقتی ازش فاصله گرفت کبودی رو میشد واضح دید
+ داری چیکار میکنی؟
_ هیچ کار خاصی نمیکنم...یه بوسه عادیه...نیست؟
+ چرا...هست
_ خب مشکل کجاست؟
+ برای تو عادیه...
دازای هومی کشید و دستشو رو گردنش گذاشت و اوم کشیده ای کشید
_ چه داغی...تب داری؟
+ نه...فقط برام عادی نیست
دازای ابرو بالا انداخت و چویا ریسک کرد و تنشو به تن دازای چسبوند
+ این دوستی...چقدر دووم میاره؟
_ منظورت چیه؟
چویا لعنتی بهش انداخت...چرا نمیفهمید؟؟؟ البته میفهمید خودشو میزد به نفهمی
وقتی سینه های برجسته اش به تنش خورد دازای موهاشو عقب داد و فاصله گرفت .
_ باید برگردم...تو هم برو سر کارت
یهو لحنش سردی عمیقی به خودش گرفت و رفت
+ احمق بی مخ
آهی کشید و پشت سرش ار دفتر جلسه بیرون رفت
________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۳.۴k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط